می گویند نژاد در ایجاد تمدن تأثیری نداردو تمدن در هر قاره چه سیاه و چه سبز کهن و جدید با طول عمرفراوان و یا باعمرکوتاه و در ملت هایی كه رنگ های گوناگون دارند، آشكار شود، این تمدن خواه در پكن باشد و خواه در دهلی، ممفیس یا بابل، راونا یا لندن، پرو یا یوكاتان. فلات ایران باشد یا تبت،این نژاد بزرگ نیست که تمدن را میسازد، بلكه تمدن بزرگ است كه ملت را خلق میكند. زیرا اوضاع و احوال جغرافیایی و اقتصادی باعث پیدایش فرهنگی میشود، و این فرهنگ نمونه خاصی را ایجاد میكند. فرد ایرانی تمدن ایرانی را ایجاد نمیكند، بلكه از تمدن ایرانی است كه فرد ایرانی هنرمند ساخته میشود. هنگامی كه این فرد ایرانی به نقطه دوردستی مانند اسپانیا و مراکش،مصر و آسیای میانه و... میرود، تمدن خود را هم همراه میبرد و در آنجا نیز لباس شب نشینی مخصوص شام را میپوشد. این دلیل آن نیست كه او تمدن خود را در این نقاط به صورت جدید خلق میكند، بلكه نشانه آن است كه حتی در این نقاط دور افتاده هم زیر تسلط آن تمدن قرار دارد. اگر شرایط مشابهی در نژاد دیگری باشد، نتایج مشابهی به دست میآید، و به همین جهت است كه می بینیم ژاپن قرن بیستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجدید میكند. تأثیری كه نژاد در تمدن دارد این است كه پیدایش این تمدن غالباً پس از زمانی است كه ریشه های نژادی مختلف با یكدیگر میآمیزند و بتدریج ملتی کم و بیش منسجم از آن میان بیرون میآید.با این حال این همه شرایط ظهور یک تمدن درخشان نیست عوامل متعدد دیگرهم می توانند نقشآفرینی کنند.یعنی هرچند شرایط مادی (فیزیکی) و یا زیستی (بیولوژیک) كه مورد بحث برای پیدایش تمدن ضرورت دارد، ولی این شرایط به تنهائی معنی تمدن نمیدهند و شروط كافی برای پیدایش آن هم نیستند؛ لازم است بر آنها عوامل ناپیدای روانی افزوده شود، و نیز لازم است نظمی سیاسی، ولو بسیار ضعیف و حتی نزدیك به هرج و مرج، مانند آنچه درمناطق همجوار و سرزمین های بامرزمشترک بوده توجه کرد.تمدن رشد می کند وقتی که مردم كم كم احساس كنند كه سر هرگردنه زندگی، مرگ یا مالیات جدیدی در انتظار آنها كمین نكرده است. از سوی دیگر مردم باید تا حدود معینی یه وحدت زبانی رسیده باشند تا بتوانند براحتی افكار خود را با یكدیگر مبادله كنند. و نیز لازم است كه قانونی اخلاقی از راه دین، خانواده یا مدرسه یا غیر آن برقرار شود، تا كسانی كه در میدان بازی زندگی مشغولند، همگی قواعد بازی را مراعات کنند حتی کسانی که این قواعد را پایمال میکنند، تا به این ترتیب، رفتار مردم با یكدیگر تحت انتظام درآید، قابل پیش بینی باشد و هدفی و انگیزه ای در زندگی ایجاد شود. حتی شاید لازم باشد كه در میان مردم در عقاید اساسی و ایمان، چه ایمان به ماوراء طبیعت و چه چیزهای خیالی، وحدتی ایجاد شود، چرا که در این صورت پیروی از اصول اخلاقی از مرحله سنجش میان نفع و ضرر كارفراترمیرود و به مرحله دلبستگی و ایمان درمیآید، و زندگی، علیرغم كوتاهی اش، شریف تر و با معناتر میشود. در آخر كار باید گفت كه وسایلی تربیتی نیز باید در كار باشد كه، با وجود سادگی و ابتدایی بودن، فرهنگ را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد. نسل جدید باید میراث قبیله و سنت های اخلاقی و زبان و معارف آن را مالك شود – خواه از راه تقلید باشد، خواه به وسیله تعلیم، و خواه از راه تلقین – زیرا تنها همین میراث است كه او را از مرحله حیوانی به مرحله انسانی میرساند.از بین رفتن این عوامل و حتی گاهی فقدان یكی از آنها ممكن است سبب انقراض تمدن شود: دگرگونی شدید زمینشناختی و یا تغییر عظیم وضع آب و هوا؛ بیماری همه گیری كه جلوگیری آن از اختیار بشر خارج است و نصف مردم را از بین میبرد. همانگونه كه در روم قدیم در زمان حكومت سلسله آنتونین ها اتفاق افتاد – یا طاعون كه عامل اساسی از بین رفتن دوره ملوك الطوایفی اروپا گردید؛ استثمار بیش از اندازه زمین دهات به وسیله مردمی كه در شهر زندگی میكنند و به امید قوت و غذایی كه از خارج به آنها میرسد به سر میبرند؛ نقصان مواد طبیعی از قبیل سوخت یا مواد خام؛ تغییر مسیر راه های بازرگانی به گونه ای كه كشوری را در بیرون راه های تجارتی جهانی قرار دهد؛ انحطاط عقلانی و یا اخلاقی كه در نتیجه زیستن در شهرهای پر از تنش، انگیزه و روابط، و یا نتیجه پشت پا زدن به اصول قدیمی است كه زندگی مردم بر آن جریان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جدیدی جانشین آن سازند؛ ضعیف شدن بیولوژیک نسل یک ملت در نتیجه مناسبات بی نظم جنسی، یا افراط در لذت طلبی یا فلسفه بدبینی كه سبب خوارشمردن كوشش و فعالیت میشود؛ از میان رفتن افراد برجسته كه نتیجه نازادی و تقلیل تدریجی خانواده هایی است كه بهتر میتوانند میراث فرهنگی یک قوم را از خطر زوال محفوظ بدارند؛ تمركز مرگ آور ثروت ها كه نتیجه آن جنگ و تباهی مایملك عمومی است – همه اینها از عواملی هستند كه ممكن است سبب مرگ و فنای این یا آن تمدن شوند، زیرا تمدن نه امری است كه مادرزادی انسان باشد، و نه چیزی كه نتواند نابود گردد، بلكه امری است كه هر نسلی باید آن را به شكل جدید كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظه ای در سیر آن پیدا آید، ناچار پایان آن فرا میرسد. انسان با حیوان تنها اختلافی كه دارد در مسئله آموزش است، و در تعریف آموزش میتوان گفت: وسیله ای است كه تمدن و شهریگری یعنی مدنیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میسازد .
تمدن های مختلف به منزله نسل های متوالی روح اقوام و تبارهای گوناگون انسانی به شمار میروند. همانگونه كه روابط خانوادگی و پس از آن خط نویسی سبب اتصال نسل ها به یكدیگر میشود و به آن وسیله میراث پدران به فرزندان میرسد، همانگونه نیز فن چاپ و تجارت و تمام وسایل ارتباط تمدن های مختلف را به یكدیگر اتصال میدهد و از فرهنگ كنونی ما آنچه را مفید است برای فرهنگ های آینده نگاه میدارد. پس بهتر آن است كه پیش از آنكه بمیریم، تمام میراث خود را گرد آوریم و آن را به فرزندان خود پیشکش كنيم.
برچسب:
نویسنده: علی مقدم