ولع حفظ و نگهداری کتب خطی و تصویری و نسخه های کهن گذشته به لحاظ بهره مندی از فرهنگ گذشتگان و انتقال متون کهن از نسلی به نسل دیگر پسندیده است اما این روزها نگرانی ما این است که کسی به آنچه داریم که دربرابر آنچه به غارت رفته بسیاراندک است هم وقعی نمی نهد.این گنجینه ها به مثابه کتابخانه های باشکوهی تمدن و فرهنگ وتاریخ درخشان ايران اسلامي را درخود جاي داده اند با این حال مسئوليت خطير حفاظت از اين ذخاير وگنجينه هاي ماندگار فرهنگي برعهده همه ماست. نكته حائز اهميت براي انديشمندان و جوانان امروز اين است كه كميت وكيفيت نسخه هاي خطي موجود كه حاصل عمروتلاش دانشمندان، علما ، نوابغ وهنرمندان اين مرزوبوم است نمايانگر پيشگامي ودرخشش دانشمندان كشورمان در اكثر رشته هاي علمي در دوره هاي تاريخي گذشته به ويژه از دوره صدر اسلام تا حدود قرن ششم هجري قمري است در کتابخانه های کشورهای بیگانه قراردارد.ودسترسی محققان ما برای تحقیق زوایای تاریخی ممکن نیست.
پلوتارك می نویسد«اسكندر، هميشه نسخهاي از ايلياد هومر- كه ارسطو آن را تصحيح كرده بود و آنرا «نسخه صندوق» ميناميدند- همراه خود داشت و آنرا شبها با خنجري زير بالش خود مينهاد و پيوسته ميگفت كه اين كتاب گنجينة همراه برداشتني است» و اضافه ميكرد كه: «اين دو چيز در سفرهاي جنگ توشه راه من است.» شايد تاريخ نويسان اين مطلب را به حساب خود بگذارند كه پيدايش شخصيتي چون اسكندر، بر اثر مطالعة كتاب قديمترين تاريخ افسانهآميز دنيا حاصل شده است، اين تاريخ نيست كه اين شخصيتها را بوجود آورده، اين اجتماع و محيط است كه هر زماني شخصيتي خاص در خود ميپرورد و جواب اين سئوال با علم الاجتماع است، متهي بايد گفت كه تاريخ هرگز از علم الاجتماع جدا نيست. وظيفه تاريخ هميشه اين بوده است كه اجتماع را بپايد، بدين معني كه «تاريخ عبارت است از تعاقب و بررسي يكايك حوادث اجتماعي برحسب توالي زماني آنها» منتهي علم الاجتماع وقايع را بررسي ميكند ولي كاري به توالي زماني آنها ندارد، تاريخ تنها ضبط وقايع جامعه را ميكند و نتيجهگيري را به جامعهشناس ميسپارد. اما نبايد انكار كرد كه بهر حال تاريخ در تكوين شخصيت افراد جامعه عاملي بسيار مؤثر است، منتهي همانطوركه گفتيم، محيط و اجتماع اجازه نميدهد كه همه خوانندگان تاريخ، شصيتهائي نظير شخصيتهاي تاريخي شوند. اين روزها كه تاريخ از نظر طبقات عامه مورد توجه است و بهمين سب تواريخ نظامي و سياسي كمكم جاي خود را به تواريخ اجتماعي ميسپارند بايستي كمكم از لابلاي سطور تاريك تاريخ گذشتگان، شخصيتهاي بزرگي را كه درد اجتماع داشتهاند و غم جمع را ميخوردند، كشف كرده و به مردم شناساند، تا اگر خواند تاريخ درآنان اثري داشته باشد لااقل اثر نيك داشته باشد. جامعه شناسان در مورد كتب تاريخ قديم مخصوصاً تواريخ ايراني هميشه اين ايراد ر ا نيگيرند كه تاريخهاي قديم بهمة وقايع اجتماع خصوصاً آنها كه مربوط بمردم و طبقات عامه است توجهي نداشتهاند و بدين جهت كمتر ميتوان تاريخ اجتماعي ايران را از كتب گذشته بدست آورد و امروز كه محققان در فكر تدوين تواريخ اجتماعي دوران گذشته هستند به اين مشكل برخوردهاند كه جز شرح جنگها و غارتها و بيان احوال سرداران و پيشوايان چيزي در كتب قديمي نميبينند و بسيار مشكل است كه بتوان از تواريخ قديم امثال حبيبالسير يا روضهالصفا كشف كرد در خانه يعقوبليث چه نوع خوراكهائي مصرف ميشده است و مردم طبس گوسفند را در دورة مغول چگونه ذبح ميكردهاند و حمامهاي نيشابور در عهد طاهريان صبحها مردانه بوده و عصرها زنانه يا حمام مردانه و زنانه اصولاً جدا بوده است و قس عليهذا.
اما اين نقص تورايخ بزرگ ما هرگز نفي ارزش وجودي آنها را نميكند زيرا بهرحال هرچه ما در باب اوضاع و احوال گذشتة خود بخواهيم استنباط كنيم بايد از همين تواريخ بدست آوريم و هيچ راه ديگري كه بتواند به نحو مطلوب ما را به سر منزل مقصود برساند وجود ندارد.علاوه برآن نبايد فراموش كرد كه بهرحال در آن روزگاران مهمترين مسأله اجتماع حفظ بقاي حيات و ادامه زندگاني يك شهر و يك ناحيه بوده است و چون شهرها و ولايات و كشورها با هم در زدوخورد بودهاند و روزي نبود كه گردسواران مهاجمي در بيرون دروازههاي شهري ديده نشود و شبي نبوده كه خواب راحت مردم شهرها و دهات با فرياد «بيدارباش- هشيارباش» از درون برجها آشفته نشود. بنابراين هيچ غيرعادي نيست كه ما صفحات و سطور تواريخ گذشته را آكنده از شرح جنگها و حوادث خونين و مملو از كوششهاي مردان و رجالي بدانيم كه رهبري اين جنگها را بعهده داشتهاند. براي بقاي قوم خود و پيشبرد مقاصد خود و افزون سرمايةخود و مردم خود به جنگهاي متوالي پرداختهاند و نام خود را در سرلوحة آن تئريخ ثبت كردهاند. در اينجا خواه ناخواه بايد اذعان كرد كه تاريخ كه سرگذشت بشر در آن نهفته است تا همين روزگار اخير هم حتي غير از شرح بدبختيها و شكستهاي بشري نيست. زير ا درست است كه ما بيان يك واقعةتاريخي را ممكن است از جهت فتح و پيروزي يك ملت بنگريم اما فراموش نكنيم كه در برابر اين پيروزي يك شكست بزرگ نيز نهفته است. اگر ثروتي بگروهي انتقال يافته و پرچمي براي قومي دلير و فاتح برفراز باروي و قلعهاي باهتزاز درآمده، غارت و قتل و كشتار و خرابي و دربدري و ويراني براي قومي ديگر بهمراه داشته است و در واقع شهرت يك فرنانده بر استخوانهاي دها هزار مرد بنيان گذارده شده است. تا وقتي سطح عمومي فكر بشري از مراحل «خور و خواب و خشم و شهوت» بالاتر نرفته است، هيچكس نميتواند از ملتي بازخواست كند كه چرا بيباكانه بر سر قومي ديگر تاخته، هزاران تن كشته، هزاران دختر و پسر را اسير گرفته، شهرها را خراب و كاريزها را باير ساخته و اندوختة هزاران سال مردم را به غارت برده است زيرا اگر چنين نميكرد خود او در معرض چنين تهاجمي قرار داشت، ملتي و قومي ديگر بر او ميتاخت و بر سر او همان ميآورد كه او بر سر قوم شكستخورده آورده است.متأسفانه اين حقيقتي است كه با اصول اخلاقي ابداً سازگاري ندارد اما سياست مدني است و «سياست مدن» هر چند هدفش بهبود و برتري شهري و ندينهاي و قومي است، اما بسا اوقات از جهت قوانين با اخلاقيات سازگاري ندارد. مدينةفاضله را شايد بتوانند حكماي حاكم و يا حكام حكيم روزي بوجود آورند اما تا آنروز كه بشريت قبول حكومت حكما را بكند و يا آنزمان كه زمينهاي فراهم آيد كه حكام حكيم باشند هنوز فاصله بسيار است و اين آرزوهاي طلائي افلاطوني شايد تا قرنها بسيار بازهم در خاك خفته بماند. اما بهرحال همين تاريخ خونآلود كه در زير ديوارهاي خراب شهرهاي غارت شده و در گرد و غبار ميدانهاي جنگ كوشش سواران را ثبت كرده است باز هم از هدفهاي بزرگ بشري خالي نيست. كم و بيش در سطور آن برخورد ميكنيم به حوادث و وقايعي كه در ماوراي قانون «آكل و ماكول جنگل» سير ميكنند. نقطههاي روشن و تابناك در تاريخ ما ميتوان يافت كه حكايت از رشد فكري و توجه به عامه و اصول انساندوستي و «اومانيسم» دارد. البته كموبيش در هر دوره از تاريخ ايران اثر اين افكار عاليه را ميتوان ديد و در ادب و فرهنگ ايران نيز آثار آن فراوان است. آنچه كه عملاً بچشم ميخورد و خارج از حبوبغض دنياوي و بيرون از توجه به عقايد آدميان است و صرفاً بخاطر انسانيت است و حتي ترس از سپاه غالب خونخوار نيز در آن راه ندارد در دوسه واقعة بزرگ تاريخ ما ديده ميشود. اتفاقاً اين نكتههاي روشن ارتباط پيدا ميكند بيك پديدة بزرگ فكري ايراني كه عرفان و تصوف باشد و اين چراغ از گوشه خانقاه سوسو ميزند كه بهرحال جمعي از مردم با ايمان براي تجات بشريت از آلام و شدائد در آنجا بكوشش برخاسته بودند و ميكوشيدند تا ميزان تعصب و قشريت را بحداقل برسانند.در حاشيةاين همه وقايع عجيب و غريب يك چهرة درخشان انسان دوست جلوهگر ميشود و آن در روزي است كه سپاه خونخوار مغول در پشت دروازههاي خوارزم چون مار دوسر چنبره زده راه فرار هيچ جنبندهاي باز نيست سلطان محمد خورزمشاه و پسرانش و زنان و بستگانش همه رفتهاند سرباز و سلاحداري كه بتواند در وازههاي شهر را نگاه دارد وجود ندارد. مردم خود دروازهها را بسته بدون آنكه ذخيره و آذوقه و سلاح و اسب كافي داشته باشند كموبيش مقاومتي ميكنند اما همه ميدانند كه اين مقاومت در ميان دروازههاي بسته بينتيجه است هيچ نقطة روشني در آسمان اميد آنها نميدرخشد. گوئي مرگ چند روز ديگر كموبيش در انتظار آنهاست و سربازان گربه چشم مغولي منتظر حمله به اين قفس بيدفاع هستند. جوجي و آكتاي و جغتاي مثل كركساني كه منتظر آخرين حركت جسدي در بيابان باشند بر دروازههاي شهر ايستاده و به ترتيب اسباب حصارگيري از عراده و منجنيق و غيرذلك مشغول شدند «چون در آن نواحي سنگ نبود از چوب توت كندها ميتر اشيدند … و چون از اطراف و جوانب جيوش و جنود رسيدند مغولان به هيأت اجتماعي روي بمحاربه نهادند … و سنگ منجنيق و تير بر مثال تگرگ بر شهريان ريزان كردند خوارزميان هول روز رستخيز هم درين عالم مشاهده كردند. شاهزادگان ياسا دادند كه از چوب و خاشاك خندق بينباشتند … و لشكر تاتار علم بر بالاي ديوار آوردند … اهالي خوارزم در محلات و دروب مجتمع شدند و بر هر دريي از سرحربي آغاز كردند و در هر بندي جنگي بنياد نهادند. مغولان قوارير نفت آورده قصور و محلات ميسوختند و بر تير چرخ خلايق را بر يكديگر ميدوختند … و خواستند كه آب جيحون را كه بشهر برده بودند بازگيرند». در اين گيرودار اولاد چنگيز كه ميدانستند مردي عارف در ميان اين مردم هست كه شيخ نجمالدين كبري نام دارد هم از جهت اينكه او پيروان زيادي داشت و هم از جهت اينكه خود چنگيز مختصري با عرفان آشنا و مريد و پيرو «بت شكري» بوده است بفكر افتادند تا شيخ نجمالدين كبري را امان دهند و او را از شهر خارج سازند. «اولاد چنگيز كس پيش او (شيخ نجمالدين كبري) فرستادند و پيغام دادند كه ما عزم رزم اهل خوارزم جزم كردهايم و بيشك ايشان به ياسا خواهند رسيد شيخ بايد كه از آنجا بيرون آيد تا آفتي باو نرسد. آنجناب در جواب فرمود كه: مرا درين شهر خويشان و متعلقان و مريدانند پيش خدا و خلق معذور نباشم كه ايشان را گذاشته بيرون آيم. باز خبر آمد كه شيخ با ده كس خود از خوارزميان مفارقت نمايد. جناب ولايت مآب گفت كه آن جماعت از ده زيادهاند. شاهزادگان بار ديگر پيغام دادند كه با صد نفر بيرون آيد جناب عرفان مآبي فرمودند كه از صد نيز زيادهاند.جواب آمد كه با هزار نفر بيرون آمده عنان عزيمت باين طرف معطوف سازد شيخ گفت چگونه روا بود كه با طايفهاي- كه در اعتقاد اتحادي باشد- درحالت امن و سكون و آرامش از باران موافي ئ دوستان صادق ايشان بودع باشم و در وقت ورود بلا و نزول قضا ايشانرا در ورطة بلا و عنا بگذارم و خود خلاص و نجات طلبم مروت من بخروج از شهر رخصت نميدهد گويند كه شيخ نجمالدين در وقت شهادت پرچم (موي زلف) مغولي را گرفته بود و پس از آنكه از پاي درافتاد ده كس نتوانستند آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكل كافر را بريدند.». ما ميدانيم كه از خاصههاي جوامع بشري وجود جنگهاي متعدد است و متأسفانه تاريخ چارهاي نداشته است جز اينكه شرح اين وقايع مهم را ضبط كند. زيرا سرنوشت هر جنگي به سرنوشت جامعهاي مربوط ميشده است. درجنگ معمولاً طرفين خود را ذيحق ميدانند و هر دو اظهار ميكنند كه جنگ آنان براي مصالح وطن و دين و انسانيت است. البته در جنگ يكي برنده و ديگري بازنده است اما بهرحال طرفين در تهييج تمام افراد جامعة خود براي حمله بديگري از هيچ كوششي فروگزار نميكنند و چون فاتح شوند بشريت در نظرشان بيارزش است. تمام عوامل مقاومت حريف را كه طبعاً هزاران انسان نيز جزء آن است نابود خواهند كرد و اين كار خود را موجه نيز ميدانند. متأسفانه تاريخ نميتواند شانه از زيربار ضبط اين حوادث خالي كند. اما در این سرزمین طي جنگهاي بيشماري كه در گرفته است در همان بحبوحة نبرد باز هم قلبهائي بوده است كه براي نجات بشريت ميطپيده است.
برچسب:
نویسنده: علی مقدم